اپوخه

اینجا نیز خدایان حاضرند. ( εἶναι γὰρ καὶ ἐνταῦθα θεούς)

اپوخه

اینجا نیز خدایان حاضرند. ( εἶναι γὰρ καὶ ἐνταῦθα θεούς)

ترجمه‌ی شعر


فکر می‌کنم زبان آلمانی بیش از هر زبان دیگر در ترجمه‌ی اشعار حافظ مستأصل شود. همان‌طور که برگردان بازی‌های زبانی نیچه بین واژه‌های مونث «die Wahrheit» به معنای حقیقت و «die Frau» به معنای زن به زبان فارسی ناممکن است، در زبان فارسی هم گرچه آرتیکل مذکر و مونث و خنثی وجود ندارد اما ما بنا به سنت، شراب را مونث می‌دانیم، حتی فزونتر، ما شراب را «دختر» می‌دانیم و این مطلب دستمایه‌ی بازی‌های خیالی بسیاری در ادب فارسی شده است که زبان آلمانی از ترجمه‌ی آن ناتوان است، زیرا زبان آلمانی شراب «der Wein» را مذکر می‌داند:

به نیم‌شب اگرت آفتاب می‌باید
ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز

و یا

آن تلخ‌وش که صوفی ام‌الخبائثش خواند
اشهی لنا و احلی من قبله العذارا

*نسخه‌بدل تلخ‌وش «بنت‌العنب» است همان‌طور که خاقانی می‌گوید:

مرا سجده‌گه بیتِ بنت‌العنب بس
که از بیت ام‌القری می‌گریزم

حافظ و سجاده‌نشینی دربار

تقی پورنامداریان در کتاب «گمشده لب دریا» استدلالی دارد در باب اینکه شراب حافظ نمی‌تواند شراب انگوری باشد. استدلال وی به صورت شرطیه‌ای اقامه می‌شود بدین صورت که «حافظ با دربار رابطه داشته است بنابراین حافظ شرابخوار نیست و شراب وی نیز شراب انگوری نیست». به عبارت دیگر «اگر حافظ اهل شراب بود آنگاه نمی‌توانست با دربار رابطه داشته باشد». ماهیت شراب حافظ موضوع بحث ما نیست بلکه موضوع ما، تالیِ فاسد استدلال پورنامداریان است.
چه کسی گفته تمام کسانی که با دربار نسبت داشته‌اند افرادی علیه‌السلام بوده‌اند؟ تاریخ ایران علیه این افراد گواهی می‌دهد. در تاریخ بیهقی می‌خوانیم که امیرمسعود «پس از این می خورد به نشاط و بیست و هفت ساتگین (جام شراب) نیم منی تمام شد، برخاست و آب و طشت خواست و مصلای نماز و دهان بشست و نماز بکرد و نماز دیگر کرد، چنان می‌نمود که گفتی شراب نخورده است.»
و یا در تاریخ مبارک غازانی:
القصه...، چنانکه راه و آیین مغول است، زر به شراب حل کرده در کاسه‌ی زرین خوردند. بایدو، نوروز را گفت: تو نیز بخور. به پاسخ گفت: من مسلمانم، به زر و شراب چگونه سوگند خورم؟
شرابِ قمیز مغولان که آن را از شیر شتر و اسب می‌ساختند علاوه بر مستی و طرب جهت عرض ارادت و تهنیت و بیعت به کار می‌رفته و معمولا با مناسک و آدابی همراه بوده است.
اینکه حافظ شراب می‌خورده یا نمی‌خورده است بحثی است که با توجه به ضعف منابع حافظ تاریخی هر استدلالی له یا علیه آن اقامه کنیم می‌توان در آن پیچید و بر آن مناقشه کرد ولی تالیِ استدلال پورنامداریان یک فاکت تاریخی است که می‌توان درباره‌ی آن فارغ از نگاه غرض‌آلود وی به داوری نشست. علاوه بر داوری تاریخی و اسناد مربوط به آن، باید اضافه کنیم که به قول ماکیاوللی بیشتر آدمیان آنقدر ساده‌لوحند و به‌ویژه آنچنان استعداد خودفریبی دارند که معمولاً نسنجیده ظاهر امور را می‌پذیرند. و دیگر اینکه وقتی نوبت ارزیابی رفتار شهریاران می‌رسد، حتی زیرکترین ناظران چاره‌ای ندارند جز اینکه بر پایه ظواهر داوری کنند. «مقام شهریاری که از عامه مردم جدا و در پناه فخامت و عظمت دولت است»، به‌گونه‌ای است که همه کس شهریار را آن‌طور که می‌نماید، می‌بیند و کمتر کسی درک می‌کند که چگونه است. به عبارت دیگر ماکیاوللی می‌گوید که در عظمت و فخامت دولت، جوفروشِ گندم‌نما را نمی‌توان تشخیص داد و بازشناخت.
بنا به گفته‌ی ماکیاوللی پورنامداریان در این مورد خاص، یا ساده‌لوح است و یا استعداد خودفریبی دارد، و یا به نظر من غرض‌ورزی (نه به معنای مذموم آن که برابر است با فسادِ دل) است که می‌خواهد تذبذبِ شعر حافظ را با نظریه‌ی «مقام برزخی انسان» توضیح دهد و گاهی برای سازگاری و هماهنگی نظریه‌اش به چنین تالی‌های فاسدی روی می‌آورد.

شهر زیبای افلاطون

ترجمه‌های یوسف اباذری ترجمه‌هایی روان و بالنسبه دقیقی هستند. فقط اباذری گاهی در ترجمه‌هایش اصطلاحات و یا مفاهیم را به نوعی ترجمه می‌کند که گویی اصلاً «سوراخ دعا» را نمی‌داند. یکی همین موردی که قصد دارم مطرح کنم:
اباذری قسمتی از کتاب گادامر که آن را با عنوان «افلاطون و شاعران» منتشر ساخته، جمله‌ای را چنین ترجمه کرده است: «سقراط دولتی را در لفظ تشکیل می‌دهد که امکان آن فقط در فلسفه داده می‌شود». ایراد این ترجمه این است که دون شأن افلاطون و گادامر است که در اینجا از «لفظ» سخن بگویند. افلاطون می‌گوید که «شهر شایسته» که فیلسوف در آن به کار سیاست خواهد پرداخت، شهری است که افلاطون در سخن خود «te´ en logois» آن را مجسم نموده است. دولت افلاطون برای هر آن کس که می‌خواهد خود را و نهاد درونی خود را نظم بخشد «پارادایمی در ملکوت» است و بحث کردن از آن در مقام «لفظ» به «ابتذال» کشاندن سخن افلاطون است.

جدایی نادر«از» سیمین

از وقتی که فیلم «جدایی نادر از سیمین» را برای اولین بار دیدم، همیشه با خود می‌گفتم که عنوان این فیلم ایراد دارد. شما هم اگر داستان فیلم و عنوان را با هم مطابقت دهید نتیجه‌ی مرا خواهید گرفت. باید قاعدتاً فیلم «جدایی سیمین از نادر» نام می‌گرفت و نه بالعکس. چرا که در فیلم این سیمین بود که می خواست «از» نادر جدا شود. جابجایی این دو اسم، صِرف مته به خشخاش گذاشتن نیست.
پررنگ شدن نقش این «از» در عنوان فیلم، مرا یاد آن شعر فروغ انداخت که می‌گوید:

من از تو می‌مردم
اما تو زندگانی من بودی

«از» در این شعر، بیان شاعرانه و زبانیِ فاصله‌ی بین «من» و «تو» است که بسیار در جای خود، خوش نشسته است. «از» در این فیلم نیز چنان که همگان در وهله‌ی نخست می‌توانند بیابند همان نقشِ فاصله‌ی معروف در نحو فارسی را ایفاء می‌کند. اما چرا محتوای فیلم با عنوان آن تعارض دارد؟
امروز مکاشفه‌ای برای من رخ داد که طی آن دریافتم که اساساً تعارضی بین این دو وجود ندارد، تنها وقتی که ما جدایی نادر و سیمین را «مکانی» نبینیم و آن را از کمّیت مکانی به کیفیت نفسانی و اجتماعی درآوریم. به عبارت دیگر این ایراد به فیلم وقتی وارد است که به صورت ظاهری حکم کنیم که این سیمین است که اصرار بر طلاق دارد و می‌خواهد خانواده را ترک کند و پس از ناکامی در طلاق، متارکه می‌کند. متارکه‌ی سیمین شرایطی را به وجود می‌آورد که طی آن داستان روایت می‌شود. از یک جهت این فیلم با فیلم «مخمل آبی» دیوید لینچ شباهت دارد. در فیلم مخمل آبی نیز پس از سکته‌ی قلبی پدر و به بیمارستان رفتن او و فقدانش، شرایطی پیش می‌آید که داستان جِفری روایت می‌شود.
جان کلام اینکه از نظر اصغر فرهادی و نگاه انتقادی او که قراین بسیار و امارات گوناگون آن را پشتیبانی می‌کنند، سیمین قهرمان فیلم و شخصیت مثبت آن است. نادر علی‌رغم ظاهر مدرن، پای در گِلِ سنت دارد. این سیمین است که در دادگاه می‌گوید نمی‌خواهد دخترش در شرایط اجتماعی ایران ببالد و تربیت شود و به همین دلیل قصد خروج از ایران را دارد. در سکانس درگیری فیزیکی بین نادر و حجت، این صورت سیمین است که آسیب می‌بیند. اوست که برای آزادی نادر وثیقه می‌گذارد. سیمین است که حاضر است برای راضی کردن شوهرِ راضیه ماشین خود را بفروشد و پانزده میلیون به او بدهد. اوست که وقتی معلم «ترمه» از او می‌پرسد که چه چیزی به دادگاه بگوید که برای نادر بد نشود، سیمین می‌گوید، واقعیت را بگویید، در حالی که نادر در فیلم می‌گوید نمی‌توانسته که حقیقت را بگوید. این نادر است که از سیمین جدا می‌شود، زیرا نادر حاضر نیست از «همبونه‌ی کرم و کثافت و مرض» شرایط اجتماعی ایران که سبب شده انسان اخلاقی‌ای چون نادر و انسان مذهبی چون راضیه، دروغ بگویند، جدا شود و «به آبیای پاک و صاف آسمون» خارجِ  ایران بپیوندد.
«از» در عنوان فیلم در خدمت ژرف‌ساختِ نقد اصغر فرهادی قرار دارد که می‌خواهد بگوید این «نادرها» هستند که «از» قافله جدا می‌شوند و جدا می‌مانند.